![]() |
![]() |
|
| طنز و طنز پردازی |
|
«(((سبیل امروزی)))» *** زنگ در به صدا در آمد ، رفتم و در را باز کردم ، پیرمرد همسایـه بود . گفت: سبیل مشکلی دارم که گره اون با دست با کفایت شما بـاز میشه . گفتم: آقا خدمتی از دستم بربیاد خوشحال میشم. گفت: راستش مبلغ سیصد هزار تومان دادم قرض آقا پرویز، گفت : پـانـزده روزه بهت میدم . حالا پنج ماهه هر چی بهش مـیگـم نمیده اذیتم می کـنـه . گفتم: مطمئن هستین من و با کلانتر محل اشتباه نگرفتین ؟!گفت: نه . پرسیدم: خب حالا من باید چه کار کنم؟ گفت: هیچی باید با من بیـای بریم در خونه اش ، او بی برو برگرد از سبیل شما حساب مـیـبـره و پول منو میده . دستی به سبیلم کشیدم و گفتم:باشه اگه اینطوره میـام. لباس پوشیده ، سبیلم را هم شانه زده آمدم و با پیرمرد راه افـتـادیـم. در را ه پیرمرد خیلی از من تعریف کرد گفت: از اینکه همسایه ای مثل شما داریم خوشحالیم. منهم به سبیلم افتخار می کردم. سرانجام به منزل پرویز رسیده زنگ زدیم . پرویز آمد و در را باز کرد. پیرمرد گفت: آقا پرویز دستم بدجور تنگ شده اگه میشه محبتی بکن و پول منو بده ، در اینجا من هم به پشتیبانی پیرمرد شروع کردم بـه تاب دادن سبیلم و سپس آن را به چپ و راست چرخاندم بلکه نـمـود بیشتری پیدا کند. پرویز که دچار خشمی آنی شده بود؛داد زد:پیرمرد خرفت سیصد تومن دادی قرضم ششصد دفعه اومدی دنبالش من پولم کجا بوده بعد هم در را محکم به هم زد و رفت. کم ترین اهمیتی به سبیل من نداد انگار من یک نخ سبیل هم نداشتم . پیرمرد نیز که ازناحیه ی سبیل من ناامید شده بود نگاهی تحقیر آمیز به بنده انداخت او که مرا با عزت و احترام آورده بود حال بی آنکه به من محل بگذارد راهش را گرفت و رفت.من باز زنگ کشیدم پرویز آمد و دومرتبه در را باز کرد گفتم: پرویز خان طلب ایـن پیرمرد را نمی خوای بدی؟ گفت:کدوم طلب؟پولی به من قرض نداده گفتم:روزی که درمانده بودی این بنده ی خدا دستت را گرفته . حالا طلبش رو که نمیدی بهش توهین هم می کنی چرا به اون بیچاره گفتی:پیرمرد خرفت؟ با گوشی همراهم صداتو ضبط کردم گوش کن دکمه ی گوشـی رو فشار دادم صدای پرویز که گفته بود:پیرمرد خرفت سیصـد تومـان دادی قرض من ششصد دفعه اومدی دنبالش با وضوح وافشاگرانـه در گوشهای آن بدهکار گستاخ پیچید.گفتم: توی دادگاه همدیگه رو می بینیم.بدهی ات را که نمی دی؛هیچ؛توهین هم می کنی ؟ آمدم. فردا صبح زود ؛پیرمرد آمد سراغم خوشحال و قبراق گفت:سبیل دستت درد نکنه پرویز پولم رو آورد.در جریان باش.گفتم:از بابت توهینی که کرد چی؟ گفت: عذر خواهی کرد !گفتم: خب حالا شد. نتیجه اصولی ؛بچسبیم به دانش و تکنولوژی پیشرفته امروزی ؛ چیزهای سنتی دیگر جواب نمی دهد ! |
|
+ نوشته شده در
Tue 8 Apr 2008ساعت توسط علی اصغر کمالدار |
|
|
«((( تخلیه چاه )))» *** آقا پرویزماشین تخلیه چاه آورده به اتفاق مدیرمسئول آن ماشین و کارگرش داشتند چاهشان که پـر شده بود را خـالـی مـی کـردنـد . پسرش را صدا زد و گفت:بابا جون من کار دارم ،پول از مامانت بگیر برو ربع کیلو تنباکو بخر،بیا.پسرک گفت:چشـم و راه افـتـاد پول گرفت و رفت . وقتی جلو ویترین سوپری ؛ ایـسـتاد و سـلام کرد صاحب سوپری جواب داد:سلام ؛ حالت چطوره؟ خوبم ؛ خیلی ممنون . بابا کجا هست؟ زیر سایه تون داره چاه خالی می کنه،تنباکو دارین؟! *** «((( بی انضباط )))» *** گفت:چرا دیر اومدی؟ گفتم:تا جورابمو پیدا کردم یه خرده دیر شد. گفت:چه قدر بی انضباطی؛ من که هر وقت جوراب لازمم شد ؛ مث توی نا مرتب یه ساعتی دنبالش نمی گردم ؛یه راست میـرم همون جایی که هست برش می دارم. گفتم:خب؛من هم اگه جورابم مث جـوراب سرکار بو می داد مشامم رو کار می انداختم؛بوکشان یه راست می رفتم برش می داشتم!! *** «((( رکورد دار زیر آب ماندن )))» *** گفت:یه پسر عمو دارم وقتی میره زیر آب سه چهار دقیقه بالا نمیاد.فکر کنم رکورد دار زیر آب ماندن باشه. گفتم:همش سه چهار دقیقه؟!چیزی نیست،من یه نفر می شناسم سال هزار و سیصد و هفتاد تو دریاچه خزر رفت زیرآب،الآن هفده ساله هنوز بالا نیومده!! گفت:میگم نکنه خدای ناکرده خفه شده باشه. گفتم:نه بابا رفته زیرآب ؛ داره صدف جمع میکنه! *** «((( عاشق شوهر )))» *** شوهر زحمت کش کسالت پیدا کرده،نتوانسته بود سر کار برود. خانمش گفت:پاشم یه جوشونده برات دم کنم بعد هم برم لیمو شیرین بگیرم بیام بخور،بدجور سرماخوردی،نکنه آنفلوآنزا گرفته باشی! مادر شوهر که حضورداشت ، ازاین حرف عروس کیف کرد ، همچنان کـه خوش به حالش می شد ، گفت : مـعـلـومـه عـاشـق شوهرتی، دوستش داری ، آفرین عـروس گـلـم مـی خـوای زود خوب بـشـه ؟ خانم جوان گفت:آخه سرماخوردگی واگیر داره،می ترسم به من هم سرایت کنه! *** «((( مخصوص حمل حیوان )))» *** نادر گفت:یه وانت بار خریدم مخصوص حمل حیوون. گوسفند، گوساله و بز می ریزم توش می برم میدون مال فروشها. پرسیدم:تازه خریدی؟ گفت:ها بعله،تازه خریدمش،روش نوشتم ویژه حمل حیوان.باهاش حیوون جا به جا می کنم. وانت خوبیه . در اینجا همسایه فرصت طلب او؛حرفش را قطع کرده گفت:چه خوب،یه روزهم منووبچه بارم رو بریز توش ببر بهشت گمشده یا آبشار مارگون!! |
|
+ نوشته شده در
Sat 5 Apr 2008ساعت توسط علی اصغر کمالدار |
|
|
«((( پدر و پسر ))» *** در کوچه داشتم می رفتم ، با خود گفتم: امیدوارم این کوچه از آن کوچه هایی که سر می شکند دیوارش،نباشد.از خانه ای فریاد بلند بود.داد و فریاد هایی ناجور که مصداق بارز آلودگی های اخلاقی بودند خانه به میدان نبرد مبدل شده ، داشتند فحش و ناسزا توزیع می کردند ،شانسی که آوردم این بود که مردم جلو در آن ، منزل صف نکشیده بودند ،اگر نه بی اختیار می رفتم آخر آن صـف می ایستادم ! فریاد و دشـنـام دهـی هـا بالا بود که ناگهان در خانه باز شد.مردی میانسال به عزم فرار از معرکه ، پا از در منزل بیرون گذاشت کـه جوانی رشـیـد از پــشــت او را گــرفته ، و بــه درون کشاند . پـدر و پسر بـودنـد . جـوان از ایـن کـار مـنـظـور سـوئـی نداشت؛می خواست خدمت بابا رسیده،دهن او را سرویس کند.پس او را از زمـیـن بـلـنـد و بـا اجـرای فـن بـارانـداز ضـربه فنی اش کرد . خب بابا بزرگ کرده بود برای چه؟ پشت پدر که بـا خاک آشنا شد،جوان او را با اسب اشتباه گرفته،بدون زین سوارش شد!بر سینه وی نشسته به ضرب و شتم او مشغول شد که مـادر از راهـرو به حیاط پرید،یکی از آن جیغ های بنفش که حکم آژیـر اعلان خطر و امداد خواهی را داشت از حنجره مبـارک بـیـرون داد . در ایـن هنگام حس بشر دوستانه بنده گل کرد،رفتم پیش ؛مداخله جویانه گفتم:جوون داری چه کار می کنی؟ گفت: بابامه ، دارم آدمش می کنم!خوشبینانه دیدم نفس عمل بد نیست.آدم کردن کسی،خاصه که او از بستگان درجه یک هم باشد، کار نیکو و پسنـدیـده ای است. پس به پسر برومند گفتم: به به! به به فکر خوبی است می خوای پاهاشو بگیرم با چوب بزنی کف پاهاش؛ فلکش کنی حسابی آدم بشه ؟! پدر که مثل قاطری آن زیر داشت سواری می داد فریـاد زد : تو دیگه کی هستی؛ مگه من آدم نیستم که حسابی آدم بشـم؟ گفتم:اگه آدم بودی که،یه همچنین گل پسری پس نمی انداختی کـه حالا بشینه رو سینه ات و بزنه تو سرت!! |
|
+ نوشته شده در
Thu 3 Apr 2008ساعت توسط علی اصغر کمالدار |
|
|
«((( سیزده و مادر بزرگ )))» *** سیزده به در بود ؛ صبح زود ؛ مادر بزرگ چادر چاقچور کرده ؛ می خواست هر چه سریعتر راه بیفتد.انگار حوصله نداشت بـرای سیزده بدر رفتن و رسیدن به طبیعت سر سبز منتظر بماند تا مـا آماده بشویم.گفت:ننه شما چقد فس فس می کنین؛من که رفتم!گفتم: مادر بزرگ چرا اینقدرعجله ؟! گفت :می ترسـم بـارون بـیـاد. بـا تعجب گفتم:بارون ؛اون هم تو این خشک سالی؟!اصلاً شما ابر،تو آسمون می بینین ؟! گفت: قربونت بشم منکه شانس ندارم ؛پارسال سیزده بدر می خواستم برم چارتا سبزه گره بزنم بلکه؛بلکه...گفتم: بلکه بختتون باز بشه؛درسته؟!گفت:خب ها.ولی؛بارون نذوشت که. |
|
+ نوشته شده در
Wed 2 Apr 2008ساعت توسط علی اصغر کمالدار |
|
|
«((( پیـر مهمـان کـم رو )))» *** به دلیل اینکه ازروزهای اول برج بود؛امروز ناهار با حالی داشتیم.برنج؛خورشت؛سالاد؛ سبزی؛نوشابه؛دسر و ...!ناهار را کشیده آماده حمله به سفره بودیم که زنگ در منزل به صدا در آمد ؛رفتم در را باز کردم؛پیرزنی بود .گفت : سلام ؛گفتم:سلام رو ماهتون بفرمائین گفت: ننه دارم از گشنگی میمیرم . گفتم:منم همینطور!گفت: با مهمون چطورین ؟ گفتم : بد نیستیم ؛اما بـا میزبان خیلـی خوبیم!گفت: حالا مهمون میخواین یا نه؟گفتم:اگه موقـت باشه؛چرا که نه.گفت:وی!کارگر موقت؛ازدواج موقت ؛ توقیف موقت؛ئی چیا شنفته بودیم مهمون موقـت تــازه میشنفیم!گفتم:خب حالا بشنفین . بـفرمائیـن .گـفـت:خــب برو کنار مث بشکه سر راهم وایسادی چطور بیام تو؟! خود را کنار کشیدم . آمد داخل ؛ در را بستم.چه می شد کرد به هر حال مهمان بود و حبیب خدا. گفتم:بفرمائین؛ راه افتاد . وارد هال شد ؛ همینکه بوی مطبوع غــذا را استشمام کرد؛نیرو گرفته بال در آورد؛فکرمی کرد دیر بجنبد کار از کار گذشته ؛ چیزی به او نمی رسد ! با سرعت رفت و به مرز سفره رسیده گـفت: وای خــدا جون شما از کجا میدونستین من قورمه سبزی دوســت دارم ؟! گفتم: بهمون الهام شده بود ؛ پیر مهمان سلام و خوشآمد گویی عیال و بچه ها را سر ضرب پاسـخ داد و با موفقیت کنار سفره فرود آمد ؛ مهمان نوازانه گفت: بیاین ؛بیاین که غذا از دهن می افته ! با صدور دستور حمله از جانب او سفره را محاصره کرده؛همه نشستیم؛ پیرمهمان خجالتی وکم رو؛خیلی خودمانی به عیال گفت: ننه قربونت بشم؛یه کاسه ای؛بشقابی چیزی بده که من خرده ای غذا برای شبم هم وردارم . بنده خـدا عــیــال مهربانانه پا شد رفت تا با آوردن ظرف غذا،کار پیرزن را راه بیندازد.مـن بـه شـوخی گفتم:مادرمگه نشنیدین که میگن : خوردن حلال بردن حروم ؛ حالا ناهار تو بخور شام هم خدا کریمه.شاید رفتی خونه یکی مهمون شــدی؛ گرسنه نمی مونی .گفت: نه قربونت بشم ؛ با ئی گرونی کدوم خل واحمقی منو تو خونه اش راه میده؟! |
|
+ نوشته شده در
Tue 1 Apr 2008ساعت توسط علی اصغر کمالدار |
|
|
«(((برادران متحد)))» *** یک دانه بابا بود که دو فرزند داشت،به نامهای«ولی»و «قلی».آن دو فرزند به خصوص قلی به پدر ابرازعلاقه زیادی می کرد.می گفتند پدرمان را خیلی دوست داریم دست بر قضا پدرهنگام زائیدن زیر فشار زندگی |